تبليغاتX
خواست های درونی ام
 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |

 

نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |

 

چه بنامم که دگر نام ندارد حسم

چخ بخوانم که دگر خان ندارد عشقم

چه بگویم که دگر چاره ندارد دردم

چه سرایم که غمخوار ندارد قلبم

چه بنوشم که دگر نوش ندارد جامم

چه ژرانم که دگر بال ندارد سارم

چه فروشم که دگر بار ندارد کارم

چه کنم باز دگر کار ندارد دستم

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |

صدای سکوت رو می شنوی ؟

صدای سکوت که از اون ور کوه های دور دست میاد

اره صدایی که همه چیز رو میگه بدونه این که گوشی رو و کسی رو به خودش جبل کنه

من صدای اون رو دوست دارم

خیلی دل نوازه مثل صدای تار روی تاخچه عمو جان

صدای اونم مثل صدای خسته گنجشککه

منم میخوام صدام رو مثل اونا از همه بگیرم

میخوام فقط تو .. فقط فقط تو که

 صدای سکوت رو میشنوی

منو بشنوی و حسم کنی

پس به ندای سکوت من پاسخی بده

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |

سواره اسب و بادم

سواره مه رو آبم

قصد ، وصال یارم

دیدن روی یارم

سوار اسب و بادم

سواره مه یا رو آبم

قصد تورو دیدنه

بوسه ازت چیدنه

من که سواره ماهم

پیشه خدا تو راهم

قصد تورو دیدنه

بوسه ازت چیدنه

فقط نگو نمیشه

چون که دلت با منه

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |

روزگاز سرمو گرم کرده ... اما فکرا شلوغتر از روزگارن ... مشغولیت و ذهن مختوش حالو هوای بهاری رو برام زمستونی کرده ... خیلی سعی میکنم کمی رو به آفتاب بایستم تا گرمای سوزندشو حس کنم ... چه کونم که اونم برام حروم شده ...
خیلی امید هامیان و میگذرنو میرن اما نه برای من ... برای اونایی که منتظر شون نیستن ... اونایی که امید نمی خوان.. چون سرشار امیدن ...

خدا جون کاش خورشید با من قهر نبود ... کاش باران با من کینه ای نبود ... کاش مهتاب برای من خاموش نبود ... باز بی تو و باز بی مهتاب و ستاره از آن کوچه گذشتم ...

و چراغی در دست
با نگاهی تيره
با صدايی غمناک
ميخواند از غم تنهايی خود
میگفت با دل خود
کو نگاهی که دهد گرمی خود را به تن خسته ی من
کو رفیقی که شود همدم رسوایی من
عاقبت کی رسد آخر غم تنهایی من
و دلش گفت به او:
در پی یار مباش که همه میشکنند این تن من.

 

خدا منتظرم ها فراموش نکن

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |

ساده می گویم دوستت دارم ، کاش بودی و میشنویدی که سختبود این سادگی ... و چه ساده بود همه این سختی ها ...

ساده ميگويم
دوستت دارم
بي آنكه هراس داشته باشم از نگاه هاي گريزانت
ساده ميگويم
دوستت دارم
بي آنكه دلم بلرزد از انبوه سكوتت !
ساده ميگويم
دوستت دارم
تو ...
دوستم نداشتي هم ، نداشته باش
من ...
به آن اندازه اي كه تو بايد دوستم ميداشتي و نداشتي ، دوستت دارم
ساده ميگويم

دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |
سلام

سال جدیدتون که تا حالا بهترین سال بوده .. مگه نه ؟
این متن رو برای کسی نوشتم که بهش اعتقاد دارم ... برای خودش نوشته بودم .. اما اونقد دوستش داشتم که برای شما هم گذاشتم تا بخونین ... نمره یادتون نره ...

می توان بی بال نیز پرواز کرد ... اگر دوست داشته باشی
اندک احساسی را از برای ... تنها صدای صداقت در گوش
پای کوبی میکند این ساز ... از برای تنها ترنم عشق
عطر ریزان می شود تا به ...  یک لحظه صداقت ، مهر و محبت
با توان با هزاران شوق و شعف ... پاک میدارم لحظه لحظه مهر را
در سیاهی هر دل تبره و تار ... میستایم قدم و چای پای تو را



ای عاشق ترین گل ... گل برویت خدندان باد ... آب ها به سویت روان باد

 بازم سال نو مبارک

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |
سلام . امید وارم خوب خوب باشین

راستی فردا عیده امید وارم بی هیچ غم و غصه ای عید رو به سر ببرین ...

عید همه مبارک


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |


زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد. آنین نین


زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است . آلدوس هاکلی

زندگی از بودن شروع می شود و تا شدن ادامه می یابد . ارد بزرگ

زندگی من همواره چون فاجعه ای بوده است که هرگز اتفاق نیافتاده بود !!! . أوئستین  وویک

زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد.  بودا

زندگی هوس یکی شدن برای عشق ورزیدن که توی جمع باشی و هم کلامی برای خودت پیدا کنی. یکی که مکمل عشقت باشه وکاملش کنه. قرار نست که اون حتما موافق جنست باشه، قراره که عاشق باشه وهمدل باشه . بنجامین دسریل

زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده باشی!!! . بیورنست یئرن

زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه و باروبر. جبران خلیل جبران

زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن. جان دیوئی

زندگی چیست ؟ یک مزبلۀ کثیف ، یک قتلگاه فجیع ، یک دارالمجانین بزرگ که تا کنون تحت هیچ قانون منظمی اداره نشده است . ویر

زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید . ژری تایلر

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.ژان دلابرویر

زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید . جبران خلیل جبران


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط رامین اشـــرفی| |